سیب زمینی کمربند ایمنی خلاقانه تبلیغات

سیب زمینی: کمربند ایمنی خلاقانه تبلیغات اینترنت استفاده اتومبیل کمربند تصویر تصادف ایمنی برخورد

گت بلاگز اخبار سیاسی و اجتماعی هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم / تاجیک

برزخ دموکراسی ایرانی طولانی شده؛ این برزخ که هر از چندی، یا میل به‌سوی بهشت مردمسالاری می‌کند یا به لب پرتگاه جهنمِ استبداد می‌رسد تا کی می‌خواهد در اوضاع بیم و

هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم / تاجیک

تاجیک: هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم

عبارات مهم : سیاسی

برزخ دموکراسی ایرانی طولانی شده؛ این برزخ که هر از چندی، یا میل به سوی بهشت مردمسالاری می کند یا به لب پرتگاه جهنمِ استبداد می رسد تا کی می خواهد در اوضاع بیم و امید به سر بَرد؟ آیا به نقطه بلوغ نمی رسد؟ مردم کجای این برزخ ایستاده اند؟ نخبگان در ساختن این برزخ چه نقشی دارند؟ شاید این دموکراسیِ قضا شده است به لوکیشن پرتلاطم کشور عزیزمان ایران مربوط هست. همه اینها و بسیار زیاد از این پرسش ها، ما را به دفتر دکتر محمدرضا تاجیک، نظریه پرداز و استاد علوم سیاسی کشاند.

«شفقنا» با این مقدمه، گفت وگوی خود با محمدرضا تاجیک را منتشر کرده است که در ادامه می خوانید:

هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم / تاجیک

*با توجه به تقارن این ایام با صد و دوازدهمین سالگرد مشروطه، بحث را از همین نقطه شروع کنیم. از وقت مشروطه تا امروز مردم کشور عزیزمان ایران یک خواسته ی مشخص و واحد داشتند یعنی «آزادی، استقلال و پیشرفت». انقلاب مشروطه و همچنین انقلاب اسلامی، همین خواسته ی مهم را دنبال می کردند، ولی امروز بعد از ۱۱۲ سال از شروع این جنبش ها می بینیم دموکراسی آن طور که باید و شاید در پوست و خون جامعه ی ایرانی نرفته و فاصله ی بسیاری با وضع مطلوب داریم. از نظر شما بااهمیت ترین دلایلی که ما را دچار این دیرکرد تاریخی در رسیدن به دموکراسی کرده و موانع موجود، چه بوده و چه مقدار از آن به مردم برمی گردد؟ به طور خلاصه آیا ملت های دیگر – به عنوان نمونه ملت های غربی- دموکراسی درخواست کردند و رسیدند ولی ما خواستیم و نرسیدیم؟

محمدرضا تاجیک: بحثی بسیار جدی است و شاید این پرسشِ اندیشه ساز و اندیشه سوز زمانه ی ماست. هنگامی که ما به عنوان انسان و جامعه ی ایرانی با مدرنیته، مفاهیم مدرن، دموکراسی، عقلانیت، اصالت انسان، تفکیک قوا، تحزب و مفاهیمی از این دست آشنا شدیم، به تعبیر لکان، کماکان در دوران آیینه گی به سر می بردیم. لکان در روان کاوی خویش یک دوران آیینه گی و دورانی تخیلی جهت انسان قایل است.

انسان از ۶ ماهگی تا ۱۸ ماهگی در دوران آیینه گی به سر می برد. نظم نمادین و نظم زبانی از آن خود ندارد یا به تعبیر یونانیان، لوگوس و اتوس خاص خود را ندارد. خود را با والدین خود، این همان می کند تا تصویر و تعریفی از خویش به دست آورد. هنگامی که انسان ایرانی با مدرنیته ی غرب آشنا می شود، هنوز یک نظم نمادین غنی از خود ندارد و به بیان دکارتی از صغارت خودکرده و خودخواسته بیرون نیامده و در چنبره ی آن صغارت گرفتار هست. در حقیقت هنوز نتوانسته است به زبان مدرن خاص خود دست پیدا کند. خود را با دِگَر خویش، این همان می کند؛ یک دگر تاریخی و رادیکالی به نام غرب. او همواره بر این تصور بوده که این دگر، چون غرب هست، خورشید معرفت و دانش در آنجا غروب می کند و چون انسان ایرانی در شرق می زید، خورشید معرفت و خورشید دانش در شرق طلوع می کند ولی ناگهان چشم باز می کند و می بیند که این دگر با آن چه در تصور و تخیل او بوده، بسیار متفاوت هست. این دگرِ بسیار پیشرفته ای هست، این دگر، به جهانیان مشق سیاست، سیاست ورزی، دموکراسی، عدالت، تفکیک قوا، اصالت فرد، حقوق انسانی و حقوق شهروندی را دیکته می کند و آن چه در سرزمین خودش غایب و محو هست، در سرزمین دگرش، بسیار بسیار شکوفا و توفنده است.

برزخ دموکراسی ایرانی طولانی شده؛ این برزخ که هر از چندی، یا میل به‌سوی بهشت مردمسالاری می‌کند یا به لب پرتگاه جهنمِ استبداد می‌رسد تا کی می‌خواهد در اوضاع بیم و

به قول آن شاعر، انسان ایرانی و جامعه ی ایرانی، طمع در میوه های نارس باغ دیگران می کند، آرزوهایش را رنگ واقعیت می پندارد و فرض بر این دارد که بدون گذر و گذار تاریخی و بدون فراهم آوردن بنیان های فرهنگ عمومی و فرهنگ سیاسی که آن را بتواند به یک دموکراسی پایدار و اصیل رهنمون کند، می تواند دفعتاً همچون انسان و جامعه ی غربی به دموکراسی دست پیدا کند. به این علت که این حوصله ی تاریخی را نداشته و این تمهید و تدبیر تاریخی را نیندیشیده، از دموکراسی جز یک نام و از تحزب و دیگر مفاهیم، جز یک نام نصیب او نمی شود.

این انسان چون مزین و مسلح به فرهنگ سیاسی دموکراتیک نیست کماکان یک توتالیتر و یک مستبد است ولی مستبدی که این بار با نام های مدرن بازی می کند و نام های مدرن را بر زبان می آورد. فریاد دموکراسی می زند ولی در عین حال یک دیکتاتور و یک مستبد قهار هست. از دموکراسی نیز مستبدانه دفاع می کند. از تحزب نیز بسیار تمرکزگرایانه و دگرستیزانه دفاع می کند. اتفاقی که در جامعه ی ما می افتد، آن است که ما این گذر و گذار طولانی تاریخی را نداشتیم و کماکان در عالم صغیر خود به سر می بردیم و چون گرفتار خود بودیم و هنوز نظم نمادینی از خود نداشتیم، نتوانستیم این مفاهیم را فهم کنیم. به اصطلاح نتوانستیم دقیقاً بفهمیم که آن آموزه ها و نظریه هایی که اطراف این مفهوم شکل گرفتند، نشر کردند، رسوب کردند و به صورت یک فرهنگ نهادینه و عادت واره های اولیه درآمدند در حالی که ما چنین وقت تاریخی را به خود ندادیم.

به بیان دیگر انسان ایرانی و جامعه ی ایرانی در دوران مدرن خود، سزارینی و شش ماهه به دنیا می آید. آن صبر تاریخی انسان غربی در طول سه سده را ندارد. سه سده ای که در آن دو رنسانس به نام رنسانس شارلمانی و رنسانس قرن دوازدهم را تجربه کرده است تا به رنسانس قرن ۱۵ و ۱۶ دوران روشن گری رسیده که دموکراسی را فهم کند؛ ما نه تنها چنین سه قرنی نداشتیم بلکه سه روز هم تمهید و تدبیر نکردیم و دفعتاً خواستیم یک جهش دیالکتیکی داشته باشیم و سر از دموکراسی و تحزب و بازی حزبی، تفکیک قوا و توزیع قدرت در بیاوریم. چنین چیزی در جامعه ی ما حادث نشد و روشنفکر ما هم درک درستی از این مفاهیم نداشت. مضافاً این که باید یک نوع دیالکتیک و یک نوع دیالوگ میان تکست و کانتکست وجود داشته باشد. اگر شما می خواهید تکست دموکراتیک را در کانتکستی به اجرا بگذارید، آن کانتکست باید ذاتاً طلب کند. نباید اقتضا و مقتضیات کانتکست شما چیزی و مقتضیات تکست شما چیز دیگری باشد. این دو باید بتوانند با هم تعامل داشته باشند.

هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم / تاجیک

در بحث از نظر دورکیم، کانتکست جامعه ی ما هنوز جامعه ی مکانیکی است ولی دموکراسی در جامعه ی ارگانیکی اتفاق می افتد. جامعه ی ارگانیک یعنی جامعه ای که به پیچیدگی مورد نیاز رسیده است و توانسته فرهنگ را در خود، نشر و رسوب دهد. این فضا را هم نداشتیم بعد جامعه هم نمی توانسته این تکست را هضم کند. جامعه در مواجهه با چنین تکستی دچار سوءهاضمه، یک نوع شیزوفرنی و روان پریشی شد؛ هم سنت خود را از دست داد و هم نتوانست مدرنیته را داشته باشد. به قول «گرامشی»، شرایطی شد که که قدیم در حال احتضار است و جدید، امکان تولد ندارد. در این فضا، شرایطی فراهم می شود که نحله های کاذب گوناگون شکل می گیرند و برداشت ها و تفسیرهای بسیار کاذب و دروغینی ایجاد می شوند.

در جامعه ی ما هم به همین صورت شد. از یک سو ما نه آن تجربه ی تاریخی را داشتیم و نه آن تمهید تاریخی را کردیم. از سوی دیگر ما آن فهم مورد نیاز را از این مفاهیم نداشتیم و این مفاهیم جهت زیست دنیا و تجربه ی زیسته ی دیگری بودند. ما نه آن زیست دنیا را تجربه کرده بودیم و نه آن تجربه ی زیسته را داشتیم که انسان غربی داشت ولی می خواستیم همان مفاهیم نظری که او فهم می کند و به صورت کنش، ترجمه می کند را در جامعه ی خود پیاده کنیم. سوم این که هاضمه ی فرهنگی، معرفتی و اندیشگی جامعه ی ما جهت بلعیدن چنین مفاهیمی آمادگی نداشت و ما این هاضمه و این ذائقه را تمهید نکرده بودیم. در نتیجه، اتفاقی که افتاد، این بود که به قول بزرگی، هر وقت بحث از دموکراسی کردیم، ره به آنارشی بردیم و در فردای بعد از آنارشی، ره به استبداد بردیم و این تناوب ی معیوب در جامعه ی ما ادامه پیدا کرد. از دموکراسی ما، آنارشی بیرون آمد و از تحزب ما، تضاد و تزاحم به وجود آمد؛ بنابراین ما به سرعت، ره را جهت استقرار یک مستبد دیگر هموار کردیم.

برزخ دموکراسی ایرانی طولانی شده؛ این برزخ که هر از چندی، یا میل به‌سوی بهشت مردمسالاری می‌کند یا به لب پرتگاه جهنمِ استبداد می‌رسد تا کی می‌خواهد در اوضاع بیم و

فردای مشروطه، شرایط به گونه ای شد که تمام روشنفکران و شعرای ما –ملک الشعرای بهار و …- که در وصف مشروطه شعر می سرودند، نثر و نظم می نوشتند، در وصف یک مرد پولادین شعر می گفتند. مرد پولادینی که بیاید و جامعه را از آن آنارشی و ناامنی که مشروطه ایجاد کرده هست، برهاند یعنی جامعه ای که مهیای دموکراسی نیست، ره به آنارشی می برد. نخستین احزابی که در مجلس اول ما در مشروطه ایجاد می شود، یکی حزب «اجتماعیون عامیون» و دیگری حزب «عامیون» هست. هر دو این اسامی، فقط فارسی را پاس داشته است وگرنه اجتماعیون عامیون، ترجمه ی سوسیال دموکرات و عامیون هم ترجمه ی دموکرات هست. ما را چه به سوسیالیسم؟ ما را چه به لیبرالیسم؟ جهت همین است که این حزب در مجلس اول برقرار است ولی در مجلس دوم نیست؛ یک عمر بسیار کوتاه، پر فراز و نشیب، پر از انشقاق و روایت فصل است.

* بعد جامعه ی ایرانی چطور باید به این خواسته می رسید؟ بالأخره جامعه به این مرحله از رشد رسیده که دیگر نمی تواند با استبداد ادامه دهد و می خواهد از حالت سلطنتی خارج شود بنابراین تلاش می کند آنچه که غرب، آن را دموکراسی می خواند را او هم پیاده کند. شما می گویید که جامعه ی ایران، آن درک کافی را نداشت، ولی به هر حال این جامعه به این فهم تاریخی رسیده بود که دیگر استبداد پاسخگوی جامعه ی امروز نیست و می خواست حداقل نوع حکومتش را عوض کردن دهد، با چه ابزاری باید این خواسته را دنبال می کرد؟ اگر بخواهیم روشن فکران آن مقطع را نقد کنیم، شما معتقدید که به جای انقلاب مشروطه باید انقلاب فکری در جامعه ایجاد می کردند؟

هر وقت گفتیم دموکراسی، سر از استبداد درآوردیم / تاجیک

محمدرضا تاجیک: به قول بزرگی ما دو لایه خواسته داریم؛ انسان ایرانی همواره در لایه ی اول خواسته گرفتار بود. آن هم میلش بوده و قشنگی ها وخوبی ها را طلب می کرده است ولی خواسته ی نوع دوم که باید بر خواسته ی نوع اول، محاط شود، یک خواسته ی معطوف به اراده و آگاهی است یعنی انسان ها با تمام آگاهی خود اراده می کنند که چیزی را محقق کنند بنابراین گهی تند و گهی خسته نمی روند، آهسته و پیوسته می روند و شرایط تاریخی خود را لحاظ می کنند. نخست آدمی می سازند وانگه «آدمی»، نه این که نخست یک مدینه ی فاضله می سازند بدون انسان های فاضل. دموکراسی بدون دموکرات معنا ندارد. سنگ عمارت دموکراسی به وسیله انسان های دموکرات حمل می شود و عمارت های دموکراتیک به وسیله انسان های دموکرات بنا می شود. نمی توان دموکراسی بدون دموکرات داشت. ما هم اکنون هم بعد از گذشت یک قرن از تجربه ی مشروطیت کماکان دموکراسی بدون دموکرات داریم.

کماکان فرهنگ دموکراسی، درونمان نشت نکرده است و هرکدام می توانیم مستبد و دیکتاتور باشیم؛ مجال و امکانش را پیدا نکرده ایم. بر همین اساس است که می توانیم با دوست، خانواده یا هر فرد دیگری وارد یک بحث در مورد دموکراسی شویم ولی در کلام دوم، تُن صدای ما و رنگ و روی ما عوض کردن می کند و خشم می گیریم جهت اینکه حرف خود را به اثبات برسانیم. تا انسان ها مهیای این نشوند که دموکراسی را محقق کنند، این دموکراسی چگونه محقق می شود؟ بعد ما به یک مجال تاریخی نیاز داریم و آن مجال تاریخی را باید به خود بدهیم در غیر این صورت یک تاریخ سینوسی خواهیم داشت که همواره از صفر به صفر می رود. به قول دریدا (آزادانه از دریدا استفاده می کنم) روح انسان ایرانی می شود روح هملت؛ همواره عزم می کند که کاری انجام دهد ولی در آخر روز آنچه برایش باقی می ماند همان عزم است ولا غیر. ما همواره عزم کردیم. ما توالی عزم هستیم. ما توالی آغازها هستیم. تاریخ ما توالی شروع است و امتداد در آن نیست.

* چرا؟ این به روحیه ی مردم برمی گرد یا نخبگان یا حاکمیت؟

محمدرضا تاجیک: همه چیز. یک مجموعه و یک فضای بسیار پیچیده هست. در هر تلاشی جهت راحت سازی این مساله ی بغرنج، یک نوع تحریف نهفته هست. در پشت این واکنش‌ها انسان ایرانی، علل و عوامل گوناگونی نشسته هست؛ از عوامل سیاسی گرفته که همواره حکومت های استبدادی نمی درخواست کردند اجازه دهند که انسان ایرانی به مثابه یک سوژه ی سیاسی و یک شهروند جلوه کند، بنابراین در نخستین قانون اساسی مشروطه ی ایرانی، واژه ای به نام شهروند نداریم و کماکان از مفهوم رعیت استفاده شده است هست. آیا که قدرت نمی خواهد که انسان ها تبدیل به فاعل شناسا و سوژه شوند بلکه می خواهند ابژه و سوژه ی منقاد باقی بمانند.

بر این اساس یک جهت آن، مساله ی سیاسی و یک سو فرهنگ عمومی ماست. یک فرهنگ عمومی که به قول مرحوم بازرگان، انسان ایرانی را همواره به این سمت کشانده که تولید شاه کند. خود، تولید شاه کرده و خود شروع به طواف کردن به گرد او کرده هست. در طول تاریخ هم همینطور بوده هست. به قول سفرنامه نویس ها علت استمرار قدرت استبدادی در جامعه ی ایرانی، قدرت های مستبد نبوده اند، مردم بوده اند؛ مردمی که یک فرد را شاه می نامیدند و به منزلت شاهی می رساندند و خود از خوفش نمی خسبیدند و نیمه شبان از ظلمش به خداوند پناه می بردند. بعد جامه ی ظل اللهی به تنش می کردند، قدسی اش می کردند تا هر آنچه آن خسرو می کند، نیکو بُود و بتوانند تمکین و نکبت خود را با این آموزه ها به گونه ای توجیه کنند.

آیا مسایل جغرافایی روی جامعه ی ایرانی تأثیر گذاشته است؟ آیا کمبود آب موجب شکل گیری حکومت های استبدادی می شده است است؟ آیا موجب یک نوع تمرکز سیاسی می شده است است؟ آیا موجب یک نوع قبیله گرایی می شده است است؟ بله! به قول مونتسکیو از بقراط به بعد فضای جغرافیایی روی حکومت ها تأثیر گذاشته هست. از آن شیوه ی تولید آسیایی گرفته تا مسایل متفاوت دیگری که در فضاهای تئوری ها جواب می دهد.

در مورد کشور عزیزمان ایران هم این مساله موثر بوده هست. هم اکنون هم بعد از گذشت قرن ها جنگ بین طایفه ها و قبایل و هرچند وقت یک بار کشته ها داریم. جنگ بر سر آب و مسایل مختلفی در جریان هست. این مسایل بوده و است بنابراین فرهنگ عمومی به آن شکل نبوده هست. در این زمینه در کشور عزیزمان ایران شاهد فقدان یک فرهنگ سیاسی غنی هم هستیم. ما اصلاً فرهنگ سیاسی تدوین نکرده ایم و نشر و رسوب نداده ایم و نهادینه نکرده ایم. به قول هایدگر ما دفعتاً دچار یک پرتاب شدگی شدیم و از یک دنیای سنتی به یک دنیای مدرن پرتاب شدیم. گیج و مبهوت و گنگ که چه می گذرد؟

* بیشترین انتقاد شما به نخبگان برمی گردد؟ یعنی نخبگان باید جامعه را به مرحله ای می رساندند که از مباحثی که در دنیای مدرن مطرح می شود آگاهی پیدا کنند و درک کافی داشته باشند؟

محمدرضا تاجیک: بی تردید روشنفکران ما بی تقصیر نیستند. گروه های مرجع ما نتوانستند توده های مردم را به یک زیست دنیا دیگر رهنمون و به یک تجربه ی زیستی دیگر راغب کنند. طبیعتاً این هم مسئله ماست چون خود منورالفکران و روشنفکران ما هم درک درستی از مفاهیم مدرنیته نداشتند.

در نخستین ترجمه هایی که از دکارت صورت می گیرد، کاملاً مشخص است که درک درستی از این مفاهیم وجود ندارد چون این مفاهیم در نظم نمادین و در زیست دنیا و در تجربه ی زیسته ی او جایی ندارد که بتواند آن را فهم کند. به همین علت فقط آن را ترجمه می کند و با ترجمه، آن را تحریف و تصغیر و تحدید می کند. آن مفهوم دیگر مفهومی نیست که در دست انسان غربی معنا پیدا می کند. بر این اساس منورالفکران ما هم نه تنها درک درستی از این مفاهیم نداشتند بلکه نمی توانستند زبانی را بیابند که با توده های مردم رابطه برقرار کند. همواره تا هم اکنون تافته ی جدابافته بودند. تا هم اکنون که در بعد و پشت آموزه هایی به نام پوپولیسم قرار می گیرند تا عدم استعداد و امکان ارتباط خود را با توده های مردم توجیه کنند.

* به نظر شما فرهنگ دینی ما در مسیر دموکراسی توانسته سازگار با دموکراسی باشد؟ بعضی اندیشمندان ما این اعتقاد را دارند که دین با دموکراسی سازگار است ولی بعضی معتقدند به علت تأکید دین بر عدالت در مواقعی آزادی تحت تاثیر قرار گرفته هست. اگر عدالت و آزادی را دو بال دموکراسی تلقی کنیم، گاهی گفتمان عدالت به عنوان یک دست انداز جهت گفتمان آزادی عمل کرده یعنی در مواقعی شاید جهت برقراری عدالت، آزادی تحدید شده. فرهنگ دینی ما این پتانسیل را دارد که بتوانیم دموکراسی و مفاهیم آن را در جامعه بیاوریم و نهادینه کنیم؟

محمدرضا تاجیک: همانگونه که نمی توان از یک مدرنیته و یک دموکراسی صحبت کرد و مدرنیته ها و دموکراسی ها داریم، دین ها داریم و نه دین. دین با تمام کلیت و تمامیت خود، جایی نیست که عنوان کشف باشد. نمی توان گفت که اگر خواستید تمامیت و کلیت دین را ببینید، بروید به موزه ی لوور، طبقه ی ششم، پشت شیشه تمامیت دین را می بینید بنابراین همه یگانه شوید. خیر! همواره از بدو تولد دین ها درون آن دین، ۷۲ ملت وجود داشته هست. جنگ تفسیرها و تأویل ها وجود داشته است و تفسیرها و تأویل ها بودند که دین را به صدا درمی آوردند و برداشت خود را از دین ارائه می دادند. گاهی تفسیری دموکراتیک و گاهی تفسیری مستبدانه؛ گاهی تفسیری اومانیستی و اگزیستانسیالیستی و گاهی تفسیری کاملاً غیراومانیستی از دین ارائه شده است هست. در طول تاریخ همینطور بوده است بنابراین باید دید که کدام نگاه به دین و کدام تفسیر از دین می تواند راه را بر دموکراسی هموار کند و کدام تفسیر از دین راه را بر او سد می کند و می بندد.

این می تواند هر دو صورت و هردو کارکرد را داشته باشد یعنی هم کاملاً نافی و عدوّی دموکراسی و هم کاملاً یار غار دموکراسی و هموارکننده ی راهش باشد. بستگی دارد. کسانی مانند بسیاری از روشنفکران دینی اعتقاد هستند که اگر هم دین، نظامی را تجویز می کند، این نظام باید کاملاً درونزا و مبتنی بر آموزه های خود آن باشد و این افراد بسیار متفاوت هستند از کسانی که معتقدند خیر! دین می تواند به دستاوردهای تمام بشری و تجربه های موفق تمام بشری حکم و آنها را تأیید و تجویز کند. تا این مقدار این طیف میان روشنفکران دینی و علمای دینی با هم متفاوت هستند؛ بنابراین در دوران مشروطه می بینیم که بعضی روحانیون و علمای ما به شدت، مشروطه را در برابر دین قرار می دهند و بحث از مشروطه ی مشروعه می کنند و معتقدند تا هنگامی که مشروطه مورد قبول است که جامه ی مشروعه بر تن کند و بعضی چنین ضرورتی را نمی بینند.

به یک بیان جنگ مذهب علیه مذهب و جنگ دین علیه دین هم به نوعی شکل می گیرد و بعضی از علما نافی و عدوی علمای دیگری می شوند و این را هم ما در مشروطه تجربه می کنیم. به همین علت اگر بخواهیم بگوییم که رابطه ی دین با دموکراسی چه می تواند باشد، بستگی دارد به این که کدام معنا از دموکراسی مد نظر ماست؟ ما دموکراسی را چه می فهمیم؟ آیا دموکراسی لزوماً با سکولاریزیشن همراه است؟ آیا لزوماً و ضرورتاً رشنالیزمی که در فضای دموکراسی مطرح می شود، ما را از دین مستغنی می کند؟ آیا هیومانیزم و ایندیویژوالیسمی (فردگرایی) که در فضای دموکراسی مطرح می شود، ما را از خدا مستغنی می کند یا خیر! شما می توانید با لحاظ ارزش های دینی، دین و خدا نوعی از ایندیویژوالیسم و نوعی از دموکراسی را داشته باشید. در اینجا باید دقت کرد که یک؛ چه مفهومی از دموکراسی و دو؛ چه مفهومی از دین مورد نظر است یعنی باید دید کدام تفسیر از دین با کدامین تفسیر از دموکراسی رابطه برقرار می کند. اگر بخواهیم کلیتی به نام دموکراسی و کلیتی به نام دین قایل شویم، به نظر من بی راهه و کج راهه رفته ایم.

* می خواهم از مباحث شما در مباحث روز جامعه استفاده کنم. در انتخابات اخیر حسی ایجاد شد مبنی بر اینکه دموکراسی در کشور عزیزمان ایران در حال انتخاباتی شدن است یعنی آنچه را که شاید ما از مفاهیم دموکراسی و آزادی می دانیم، فقط در ایام انتخابات می توانیم تجربه کنیم و از مفهوم دموکراسی فقط صندوق رأی و رأی دادن را یاد گرفته ایم و باقی مسایل از جمله قانون پذیری و… جایگاه مناسبی در کشور ندارد. در ایام انتخابات، فضای سیاسی تا حدی باز و انتخابات برگزار می شود؛ آزادی بیان تا حدی وجود دارد ولی فردای روز انتخابات انگار همه چیز تمام می شود تا انتخابات بعدی. آیا شما هم قبول دارید دموکراسی در کشور عزیزمان ایران بیش از اینکه دموکراسی حقیقی باشد به دموکراسی انتخاباتی محدود شده است است؟ علت این اتفاق به چه مسایلی برمی گردد؟ به حکومت یا مردم؟ آیا حکومت این نگرانی را دارد که فضای باز سیاسی به آنارشی ختم شود یا مسئله به مردم برمی گردد و مطالبات مردم فردای انتخابات تمام می شود و با رای به جریان مطلوب خود، همه چیز را تعطیل می کنند و سراغ زندگی عادی می روند. آیا ما در حال تجربه ی چنین فضایی هستیم؟

محمدرضا تاجیک: سوالی جدی هست. محدود کردن دموکراسی به امر انتخاباتی، جفا به دموکراسی و یک نوع خشونت کریه است که نسبت به دموکراسی اعمال می شود. دموکراسی یک سبک زندگی و یک سبک بودن و زیستن هست. دموکراسی یک فرهنگ و یک نظام اندیشه گی و یک نظام هنجاری و ایستاری است و خلاصه کردن آن به یک کنش مقطعی، خشونت نسبت به آن و عبور از آن هست. حال آیا در جامعه ای دموکراسی محدود به امر انتخابات می شود؟ شاید به علت یک اراده و یک طلب. مردم بیش از این طلب نمی کنند و اراده ی قدرت هم دموکراسی را در همین حد می پسندد. در تلاقی این دو، دموکراسی تصغیر و کوچک و محدود می شود و مترسکی زیاد از او باقی نمی ماند. تا فرهنگ دموکراسی در جامعه ی ما نهادینه نشود، تا نظام اندیشه گی دموکراسی در جامعه ی ما نشر و رسوب نکند و ما درک درستی از دموکراسی نداشته باشیم حتماً بیش از همکاری در انتخابات از دموکراسی نمی فهمیم و طلب نمی کنیم.

* یعنی این نقد در واقع به مردم برمی گردد؟

محمدرضا تاجیک: هم مردم و هم قدرت. حاکمیتی که حضور دارد دموکراسی را چگونه تفسیر می کند؟ طبیعتاً لایه های میانی، جایی که بازیگران جامعه ی مدنی قرار دارند -روشنفکران، گروه های مرجع و همه ی اینها- در این گناه و معصیت شریک هستند.

* در چند انتخابات اخیر مرز بین اصول گرایی و اصلاح طلبی به عنوان دو جریان مهم که در فضای سیاسی ما زیست می کنند، بسیار کمرنگ یا در هم تنیده شد؛ یعنی آقای روحانی که راست سنتی محسوب می شد، به عنوان گزینه ی اصلاح طلبان مورد حمایت قرار می گیرند و به ریاست جمهوری می رسند یا نمایندگانی وارد مجلس می شوند. شاید ده سال پیش اگر به اصلاح طلبان می گفتند، شما به آقای لاریجانی به عنوان لیست اصلاح طلبان رای خواهید داد به عقل گوینده شک می کردند، ولی امروز این اتفاق رخ داده. چه اتفاقی در سپهر سیاسی کشور در حال وقوع است و آیا ما در آینده با گروه ها و نام های تازه سیاسی مواجه خواهیم بود و باید تعریف جدیدی از جناح ها و جریان های مهم کشور داشته باشیم؟ درک فضای سیاسی در حال حاضر به خاص جهت جوانان کمی سخت شده است هست. در شرایطی که اصلاح طلبان محدود شده است بودند و در چند انتخابات سهمی از قدرت نداشتند، به تدریج تلاش کردند از طریق صندوق رأی، دوباره در عرصه ی اجتماعی حضور داشته باشند ولی گاهی احساس می شود که این صرفاً دلخوشی این طیف است و در حال رأی جمع کردن جهت گروهیست که سنخیتی با هم ندارند، از سوی دیگر آن اشخاص سابقا اصولگرا نیز انتقادهایی را بر زبان می آوردند که پیش از این اجتناب می کردند و به نوعی گفتمان اصلاح طلبی را دنبال می کنند. چه اتفاقی در فضای سیاسی کشور رخ داده و چطور پیش خواهد رفت؟

محمدرضا تاجیک: این روزها این پرسش زیاد از من پرسیده شده است هست؛ یک مسئله در این است که بعضی حیات و ممات جریان اصلاح طلبی را در حوزه ی قدرت و سیاست مرسوم و معروف تعریف کردند یعنی اگر جریان اصلاح طلبی جایی بر سر سفره ی قدرت داشته باشد، نشانگر حیات اوست و اگر بیرون از این حوزه قرار داشته باشد، نشانگر ممات اوست. بعد یک پسینه ی نظری باعث می شود که عده ای بر این فرض شوند که جهت امتداد حیات اصلاح طلبی می توان به هر حشیشی متوسل شد تا در عرصه ی قدرت حضور داشت و جایی اطراف سفره ی قدرت داشت. این پسینه ی نظری باعث می شود که نوعی عقلانیت سیاسی خاص شکل بگیرد. تدبیر و تجویز این عقلانیت سیاسی، آن است که اگر غول نیستی، زیر سایه ی غول و در دامان او قرار بگیر. بر دوش او قرار بگیر. اگر خود نمی توانی بازیگری داشته باشی، ماسک دیگری را بر صورت بزن.

دست در دست دیگری بده که او می تواند تو را به حریم قدرت رهنمون کند. بر اساس آن پسینه ی نظری، این تجویز استراتژیک هم به نام عقلانیت سیاسی صورت می گیرد. بر این اساس اگر می خواهیم اصلاح طلبی حیات داشته باشد، بعد هم می خواهیم در حوزه ی قدرت حضور داشته باشد و سهمی از ماکروفیزیک قدرت و ماکروپالتیک داشته باشد، باید در این شرایطی که خود نمی توانیم با پای خود وارد بازی قدرت شویم، با پای دیگران بازی کنیم؛ خود، نمی توانیم به جای خود سخن بگوییم، از دهان دیگران سخن بگوییم و خود نمی توانیم با کارت خود بازی کنیم، با کارت دیگران بازی کنیم و این در پای عقلانیت سیاسی ذبح می شود.

این طبیعتاً می تواند آفاتی داشته باشد و آفات بسیار تاریخی ژرفی می تواند متوجه جریان اصلاح طلبی کند. جریان اصلاح طلبی یک جریان تاریخی هست؛ ضرورتاً و لزوماً محصور در سیاست و ماکروفیزیک قدرت نیست. جریان اصلاح طلبی تواماً جریان فرهنگی، معرفتی، گفتمانی، اندیشه گی، اجتماعی، هنری و زیباشناختی هست. ما نباید آن را محصور کنیم و حیات و ممات آن را در آن چارچوب ببینیم. با این بیان هم من نمی خواهم بگویم در هر نوع شرایطی هر نوع ائتلافی ممنوع است و اصلاح طلبی باید در هر شرایطی دخیل را به خود ببندد، نه! این را نمی خواهم بگویم ولی می خواهم بگویم که اصلاح طلبی، جریان اصیل تاریخی جامعه ی ماست و از خاستگاه اجتماعی فراگیر برخوردار است.

جریان های دیگر جهت اینکه پتانسیل و استعداد هژمونیک پیدا کنند، لاجرم باید از جریان اصلاح طلبی تأسی کنند و یک اعتبار ی بزرگ مردمی را در پشت خود تجمیع کنند بنابراین جریانی که می تواند نخبه پرور باشد و نخبگان از درون آن جوشیدند و جریانی که می تواند توده های مردم را در مقاطع متفاوت تاریخی بسیج کند، نباید با این بعد زمینه ی ذهنی و با آن استراتژی در هر شرایطی کار کند و نباید اجازه بدهد که از این رهگذر، لطمه به صورت ی لطیف اصلاح طلبی وارد شود. دقایق، حریم، حرمت و مرز و منطقی درون گفتمان اصلاح طلبی است و اگر قرار باشد جهت بازی قدرت به سادگی از این حریم عبور کنیم، صاحبان حریم، خود حرمت را نشناسند و از تمامیت گفتمان عبور کنند و دقایق آن را زیر پا بگذارند و بی حرمتش کنند، دیگر چیزی به نام اصلاح طلبی باقی نمی ماند که در سریر قدرت باشد یا نباشد. بر این اساس به اعتقاد من باید این عقلانیت سیاسی دقیقاً تعریف شود تا از عقل و عقلانیت استفاده ی ابزاری نشود و تمامیت اصلاح طلبی در پای آن ذبح نشود.

اگر بخواهند در شرایط مختلف، آنجا که اقتضای سیاسی است و به لحاظ تاکتیکی و حتی استراتژیکی برآورد کردیم که باید کنشی را انجام دهیم، با حفظ تمامیت، حرمت و ارزش های اصیل جریان اصلاح طلبی و در این پرتو انجام دهیم و نه خارج از این فضا. در غیر این صورت هزینه هایی که متوجه جریان اصلاح طلبی می کنیم، به مراتب بالاتر از مواهب آن خواهد بود.

نمی خواهم ناقد جریانی به نام اعتدال باشم. هرچند بارها گفته ام که جریان اعتدال را به مثابه ی یک گفتمان و حتی به مثابه ی یک جریان اندیشه گی نمی دانم، ولی می دانم که در پاره ای از جهات به طور فزاینده ای به بعضی از دقایق اصلاح طلبی گرایش پیدا کردند و آن ها را مشی خود قرار دادند. در این سطح، آن ها را به رسمیت می شناسم ولی کماکان اعتقاد دارم که جریان اصلاح طلبی از غنایی برخوردار است که بتواند با کارت های درونی و شخصیت ها و نخبگان درونی خود بازی کند و با تمامیت گفتمان خویش وارد صحنه ها و عرصه ها شود یا حتی بتواند دقایق گفتمانی خود را بر هر آلترناتیو دیگری در جامعه تحمیل کند.

شاید بتوان گفت که من راه میانه را در پیش گرفته ام و کاملاً تأییدکننده ی چنین روندی نیستم چون حد یقفی ندارد و هنگامی که به نام عقلانیت سیاسی وارد یک نوع ائتلاف با جریانی نه چندان مشابه خودت می شوی، در شرایطی دیگر می توانی با جریانی که زیاد از فضای گفتمانی تو فاصله دارد، وارد گفتمان شوی و این حد یقفی ندارد چون هدف، پیروزی هست. نشانه این است که در فضای قدرت و حریم قدرت قرار بگیری و سهمی از قدرت داشته باشی بنابراین اگر امروز با «الف» ائتلاف می کنیم، هیچ دلیلی ندارد که چندی بعد با «ی» ائتلاف نکنیم. با جریانی که کاملاً با ما متفاوت و مغایر است و نمونه های آن را هم دیده ایم که فقط جریان اعتدال نبود. در میان این جریان اعتدال، ما وارد نوعی ائتلاف با جریان های خاص دیگری شدیم که تمام هدفشان این بود که موج جریان اصلاح طلبی را به نفع خود مصادره کنند و تا حدودی هم موفق بودند. ما باید حدی را قایل شویم و همگان را دعوت کنیم که این حدود را محترم و به رسمیت بشناسند چون فراسوی آن حدود، هرچه باشد دیگر اصلاح طلبی نیست.

* منظورتان این است که ادامه ی این روند به نوعی قلب معنای اصلاح طلبی است و اصلاح طلبی به ضد خود تبدیل می شود؟

محمدرضا تاجیک: می تواند. لزوماً نمی خواهم بگویم آن چه حادث شده، این است ولی بالأخره ما یک پرسش بزرگ جهت بسیاری از جریان های اصلاح طلبی ایجاد کردیم که اگر به بیانی، زبانی و از منظری ائتلاف با اعتدالیون، مشروع و مقبول هست، آیا به همین شکل هم می توان ائتلاف با کسانی که خارج از این فضای گفتمانی و فضای سیاسی قرار دارند را هم توجیه کرد؟ آیا بیانی پیدا کردیم که بتوانیم آن را توجیه کنیم یا هزینه ی آن را می پردازیم؟ آیا در آینده هیچ قاعده و قانونی وجود دارد که اصلاح طلبان را باز بدارد از این که یک گام به پیش نگذارند تا با بعضی از جریانات حتی کاملاً متفاوت از جریان اصلاح طلبی وارد ائتلاف شوند؟ این مواردی از دغدغه ها و دل مشغولی بسیاری از جریان های اصلاح طلبی است که می خواهند ببینند جریان و گفتمانی که به آن دل بسته اند و دقایق آن را به دوش می کشند و جهت آن هزینه پرداخت می کنند، اصولش چقدر اصالت دارد و متولیان آن چقدر حرمت آن را پاس می دارند و ارزش هایش را محترم می دارند؟ به این باید توجه کرد که هنگامی که در اثر یک کنش ائتلافی به منصبی می رسیم و پایمان به پاستور باز می شود، بیرون پاستور از عمارت های اعتقادی و گفتمانی خودمان چه ویرانه هایی را تحویل می گیریم.

ما نباید فقط فرض کنیم که در اثر این کنش ائتلافی توانسته ایم پایی در پاستور داشته باشیم، نیم نگاهی هم باید به بیرون پاستور داشته باشیم؛ در میان جوانانمان و در میان کسانی که دل بستند و علاقه خود را نثار کردند و جهت تحقق این گفتمان در جامعه ارزش هزینه پرداخت کردند. در عین حال باید نگاه کنیم که آیا عمارت های اندیشه گی و اعتقادی خود را ویران نکرده ایم؟ این دو را باید کنار هم بگذاریم و بعد نتیجه گیری کنیم که آیا کنشی که انجام دادیم، عقلایی بوده است یا غیرعقلایی؟

* در حداقل سه انتخابات گذشته ما دیدیم حرکتی که در جامعه شکل گرفت، بعد از اظهارنظر آقای خاتمی و حمایت ایشان بود. به نظر شما با توجه به اینکه موج های انتخاباتی بعد از تأیید یا حمایت آقای خاتمی از کاندیداها شکل گرفتند، می توان این را پذیرفت که اصلاحات در ایران، قائم به فرد شده است است یا اینکه این یک مساله ی مقطعی است؟ اگر اصلاحات، قائم به فرد شده است باشد، چه تبعاتی جهت این جریان خواهد داشت؟

محمدرضا تاجیک: لحظه ی قائم به فرد شدن جریان اصلاحات، لحظه ی فوت آن هست. این کاملاً خلاف مشی و منش آقای خاتمی هست. بارها گفته ام که ایشان توجه بسیار جدی داشتند به این که فرد، برجسته نشود و گفتمان اطراف فرد تنیده نشود؛ حزب، اطراف فرد شکل نگیرد، گفته ی یک فرد، عین گفتمان نشود و همگان به دور یک فرد طواف نکنند و هرآنچه او می گوید و می کند را هنجارهای یک جریان تلقی نکنند. آیا در میان اصلاح طلبان کسانی هستند که بر اساس آن فرهنگ سیاسی نابالغی که گفتم، کماکان به دنبال تولید و بازتولید شاه به بیانی دیگر هستند؟ بله! هستند. آیا کسانی هستند که تلاش می کنند حرف خود را از زبان و بیان یک فرد بزنند چون خود، مقبولیت و مشروعیت ندارند و ناخواسته یک فرد را برجسته کنند؟ بله! هر لحظه همینطور بوده است.

کسانی که حرف بزرگان را مصادره می کنند، کسانی که خود حرفی جهت گفتن ندارند و بنابراین همواره دیگران را مصادره می کنند، ماسک دیگران بر صورت می زنند و زبان دیگران را به عنوان زبان خود استفاده می کنند، وجود دارند ولی از سوی دیگر باید گفت که ای کاش این تمرکز بر یک فرد یعنی آقای خاتمی واقعاً تمرکز بر مشی و منش ایشان بود. اگر این تمرکز بر مشی و منش و گفتمان و سبک زیستِ سیاسی ایشان صورت می گرفت، بی تردید یک جریان اصلاحات بالنده تر و شکوفاتر داشتیم.

اگر می توانستیم خاتمی و منش خاتمی را تکثیر کنیم، طبیعتاً یک جریان زیباتر و بالنده تری در اصلاح طلبی داشتیم بنابراین این تمرکز هم متأسفانه بر مشی و منش ایشان صورت نمی گیرد. امروز در جریان اصلاح طلبی، افراد و گروه هایی را شاهد هستیم که تلاش دارند ایده های خود را به صورت ایده ی مسلط تعریف و تصویب کنند. تلاش دارند خرده گفتمان خود را به مثابه ی فراگفتمان اصلاح طلبی تعریف کنند و بالأخره هر نوع کنش سلبی و ایجابی خود و کنش معطوف به قدرت خود را به نام اصلاح طلبی توجیه کنند.

طبیعتاً این افراد چون خودشان کسی نیستند، سلاحی ندارند و جز سر و صدا چیز دیگری ندارند، تلاش می کنند که صدای دیگران را مصادره کنند. این می تواند جفایی به جریان اصلاح طلبی باشد. جریانی که آمده است تا ارزش ها، هنجارها، تفکر و گفتمان ها را جایگزین تکرات کند. آمده است تا افراد را ذیل گفتمان تعریف کند و نه گفتمان را در ذیل افراد. اگر ما بخواهیم دوباره همین منش سیاسی و فرهنگ سیاسی را ادامه دهیم، جریان اصلاح طلبی هم جز ترجمان جریان های معروف و مرسوم سیاسی ما در طول یک صد سال گذشته چیز دیگری نخواهد بود.

* گاهی این بحث مطرح می شود که اعتماد میان مردم به شدت در حال کم کردن است درحالیکه این اعتماد مبنای بسیاری از کارها اجتماعی است و نبودنش می تواند به مسیر دموکراسی خواهی لطمه وارد کند. به نظر شما، آیا اعتماد در جامعه تا این اندازه پایین آمده و آیا همه به همدیگر به چشم متهم نگاه می کنند؟ و جهت به وجود آوردن یک اعتماد عمومی و یک حس جمعی مناسب چه کارهایی باید انجام شود؟

محمدرضا تاجیک: متأسفانه همینطور که می گویید ما به یک معنا نوعی بحران و سطحی از بحران را در سرمایه ی اجتماعی خودمان تجربه می کنیم. در بستر این بحران شاهد بروز و ظهور شکاف های مختلفی-شکاف های اجتماعی، فرهنگی، جنسیتی، اقتصادی و طبقاتی- هستیم. این شکاف ها بعضاً در حال متراکم شدن هستند و در یک چرخه، سرمایه ی اجتماعی را زیر سایه ی سنگین خود قرار می دهند، آن را محو می کنند و عوض کردن می دهند.

عوامل مختلفی در خدشه دار شدن این سرمایه ی اجتماعی که در بطن و متن آن، اعتماد نهفته هست، نقش بازی می کنند. یک عامل آن، این است که گفتمان مسلط ایرانی ما امکان بازتولید اعتماد را ندارد، نمی تواند شعارها، وعده ها و سیاست های خود را رنگ واقعیت دهد و نمی تواند وارد زندگی روزانه ی مردم شود و سیاست خود را در لحظات زندگی مردم جاری کند. نمی تواند جزیی از راه حل پرسشها مردم باشد بنابراین اعتمادی که مردم نسبت به عاملان و حاملان گفتمان مسلط می کنند، هر روز اندک و اندک تر می شود. به بیان دیگر حاملان و عاملان یک گفتمان مسلط نمی توانند به دقایق گفتمانی و گزاره های جدی گفتمانی خود، مادیت و جسمیت ببخشند یعنی روح بدون کالبد در حالی که مردم باید آن کالبد و تجسم آن و ترجمان عملی و اجرایی آن گفتمان را ببیند.

به بیان «لاکلا» باید خاصیت و استعداد استفاده شوندگی آن گفتمان را تجربه کنند که آن گفتمان می تواند دری بگشاید و مشکلی را از راه بردارد. دومین مسئله این است که حاملان و عاملان گفتمان مسلط، خود دگرِ خود شوند و رابطه ارزش با همدیگر رابطه ی تاگونیستی نباشد، رابطه ی آنتاگونیستی باشد و خود نافی و عدوی همدیگر شوند، خود حجاب از صورت ی همدیگر بردارند، نهان همدیگر را آشکار کنند، رازها را بر دامن آفتاب گره بزنند که این امر طبیعتاً در فضای اعتماد مردم تأثیر بسزایی دارد. عمارت های اعتماد مردم شروع به فرو ریختن می کند چون در بعد پرده می بینند آن کسانی که به آن ها ایمان و اعتماد داشتند چون به آبی رسیدند، شناگر ماهری بودند و چون حجاب برگرفتند، در بعد آن بوی متعفن و صورت ی کریهی پنهان بود. این فضای اعتمادی مردم را فرو می ریزد و مسئله ایجاد می کند.

طبیعتاً پرسشها معنوی و روانی که در اثر تنگی های زندگی در جامعه نشت می کند، در اعتماد مردم تأثیر می گذارد. به این معنا که فضای معنوی و روانی مردم اعتماد مردم نسبت به همدیگر را سلب می کند و اجازه نمی دهد که کسی نسبت به دیگری اعتماد پیدا کند. این عنوان به جایی می رسد که خویشاوند هم به خویشاوند اعتماد نمی کند و حتی اعتمادی که به صورت سنتی در میان خویشاوندان بوده است هم از بین می رود و در آن سطح هم بحران را لمس و احساس می کنیم. علل و عوامل بسیار دیگری هم به میدان می آید و تأثیر می گذارد.

آیا دستی از برون هم می تواند در این بی اعتمادی تأثیر داشته باشد؟ آیا شکاف مردم و حاکمیت و مردم و حکومت می تواند تأثیر داشته باشد؟ بله! هم دستی از درون و هم دستی از برون و کسانی که وارد فضای ذهنیت و فضای روان مردم می شوند و کاری می کنند که مردم، قشنگی ها را هم زشت ببینند. همواره به قول آن بزرگ احساس محرومیت نسبی می کنند و از اینجاست که آخرین آمارهای جامعه ی ما نشان می دهد که اوضاع ذهنی مردم ما تقریباً دوبرابر و نیم منفی تر از اوضاع عینی آن هاست. به این معنا که اوضاع عینی وی بد نیست ولی همواره نق می زند و سیاه می بیند و سفیدها را نمی بیند. قشنگی ها را نمی بیند، ولی زشتی ها را پررنگ می بیند. این فضایی است که در فضای ذهنی، حکومت نتوانسته تدبیرش کند. فوکو حرف قشنگی می زند؛ می گوید «کاری که حکومت یا حکومت مندی می کند، بیش از این که ابدان انسان ها را تدبیر کند، اذهان و روان انسان ها را تدبیر می کند».

وقتی کسی ذهن انسان ها را تدبیر می کند، انسان ها آن گونه می بینند، می فهمند و موضع می گیرند که او تدبیر کرده هست، ولی اگر این کار انجام نشود و نتوانند فضای ذهنی و فضای معنوی و روانی انسان ها را تدبیر کنند، هرچقدر هم فضای واقعی و جسمی و زندگی مادی آن ها را تمهید کنند، آن فرد قشنگ نمی بیند و زشت می بیند. همواره مقایسه می کند و چیز بیشتری طلب می کند و هیچگاه راضی نیست. یک نارضایتی همواره با اوست که اجازه نمی دهد یک زمانی از آن چه دارد راضی باشد بنابراین در این جا هم عامل خارجی وارد فضای ذهنی شده است و هم عامل داخلی نتوانسته آن فضا را تمهید کند و آن حالت اتفاق افتاده است.

طبیعتاً در این فضا هم عوامل بسیار گوناگون دیگری مثل عوامل جنسیتی هم مطرح می شود. درصد فراوانی از جامعه ی ما زن ها هستند. درصد فراوانی از جامعه ی ما قومیت ها هستند و هنگامی که ما دقیقاً همان حق و حقوقی که جهت مردها قایل هستیم یا جهت بعضی از قومیت ها قایل هستیم جهت بقیه قایل نیستیم، به سرمایه ی اجتماعی و اعتماد اجتماعی لطمه می زنیم. بیش از نیمی از جامعه ی ما دچار مسئله می شوند که بالأخره آن چه در مورد آن می گویند، آیا به آن عمل هم می کنند؟ آن چه که در شعارها و وعده های انتخاباتی گفته می شود، آیا در عرصه ی عمل هم متحقق می شود؟ هنگامی که نمی شود، ما نمی توانیم کماکان سرمایه ی اجتماعی و اعتماد اجتماعی را در قشر وسیعی از جامعه حفظ کنیم.

در این جا دچار لطمه می شویم؛ بعد می بینید که علل و عوامل پیچیده ی متعددی دست به دست هم می دهند تا اعتماد اجتماعی و سرمایه ی اجتماعی را لکه دار کنند که متأسفانه هیچ تمهید و تدبیر جدی در این زمینه اندیشیده نمی شود و ما اگر همین روند را ادامه دهیم، در دهه ی پنج باید منتظر بازخوردهای منفی کم کردن سرمایه ی اجتماعی و کم کردن اعتماد اجتماعی در جامعه مان باشیم.

* و در پایان، بااهمیت ترین چالش پیش روی جریان اصلاح طلبی و روند دموکراسی خواهی در کشور عزیزمان ایران را چه می بینید و چه توصیه ای دارید جهت این که بتوان به شکل بهتری با این موانع روبه رو شد و راه حلی جهت آن ها پیدا کرد؟

محمدرضا تاجیک: در نخستین گام باید تلاش کنیم که گفتمان اصلاح طلبی را تدوین کنیم. باید از دقایق گفتمانی اصلاح طلبی، تعریف واحدی را فهم کنیم و یک تعریف جامع و مانع از مفاهیم اصلاح طلبی به دست آوریم. کماکان ما در یک فضای گیج گفتمانی به سر می بریم.

کسانی که حاملین و عاملین چنین گفتمانی محسوب می شوند، درک واحدی از مفاهیم اصلاح طلبی و خود اصلاح طلبی ندارند که هنگامی که ما مفهوم اصلاح طلبی را به کار می بریم، چه مراد می کنیم و منظورمان چیست؟ تفاوت این جریان با سایر جریان ها چیست و کجا تداخل دارد؟ کجا فاصله می گیرد؟ هنوز این مرزها مشخص نشده و دلایل تعریف نشده است و تا هنگامی که این فضا گنگ و گیج هست، به افراد گوناگون اجازه می دهیم که به نام نامی او سخن بگویند و مفاهیم را به دلخواه تعریف و تفسیر کنند. این گوناگونی را می بینیم و نمی توانیم معترض شویم چون در یک فضای فراخ و گنگ و گیج، هر کسی می تواند به نام اصلاح طلبی سخن بگوید. ما باید وظیفه خود را با گفتمان و دقایق آن مشخص کنیم و تلاش کنیم این گفتمان را تدوین و تئوریزه کنیم و یک تئوری راهنمای عمل به نام اصلاح طلبی داشته باشیم. این نخستین گام است ولی دومین گام که بسیار جدی هست، آن است که بر فرض این گفتمان را تدوین کردیم، آیا کفایت می کند یا خیر! این گفتمان باید در بطن و متن کنش های فردی و جمعی ما بنشیند یعنی اصلاح طلبی را زندگی کنیم.

اصلاح طلبی، سبک زندگی ما شود، نه اینکه ما اصلاح طلبی بیان کنیم و نه این که در مورد اصلاح طلبی صحبت کنیم، انشاء بنویسیم و دیکته بگوییم. ما باید اصلاح طلبی را زندگی کنیم بنابراین ما در مرحله ی دوم، نیاز داریم که این گفتمان را به حالات و واکنش‌ها انسان ها نشر دهیم و انسان اصلاح طلب با تمامی حال و احوالش انسان اصلاح طلبی باشد، نه اینکه هر لحظه به رنگ بت عیار در آید. به این معنا که بتواند از سوپر چپ تا اولترا راست موضع بگیرد و کماکان اصلاح‎ طلب باشد. بتواند هر لحظه شکلی عوض کند، در یک فضای گفتمانی خاص قرار بگیرد و مواضع خاصی اتخاذ کند و کماکان اصلاح طلب باشد.

ما باید بتوانیم ملاک های تشخیص اصلاح طلب را هم تدوین کنیم و بتوانیم سره را از ناسره تشخیص دهیم. باید بتوانیم یک وقت غربال کنیم کسانی که به نام اصلاح طلبی وارد فضا شدند و از جریان اصلاح طلبی، بزرگان اصلاح طلبی و گفتمان اصلاح طلبی به شکل ابزاری استفاده می کنند ولی جز منافع خود و قدرت خود چیز دیگری را طلب نمی کنند. در نتیجه دومین مرحله این است که باید به این سمت برویم. سومین مرحله آن است که ما باید تلاش کنیم و یک فضای نظری بومی را با توجه به شرایط تاریخی، تمدنی، مذهبی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ی ایرانی و اطراف دموکراسی ایجاد کنیم.

آیا ما می توانیم یک نوع دموکراسی ایرانی داشته باشیم یا خیر! دموکراسی همان است که انسان غربی تعریف کرده است؟ اگر انسان غربی تعریف کرده است و ما می خواهیم آن را به عاریه بگیریم و وامدار انسان ایرانی باشیم بعد باید منتظر باشیم تا صبح سحرمان بدمد؛ باید منتظر باشیم تا جامعه ی ما هم به لحاظ بافت و تافت و فُرماسیون اجتماعی خود، شبیه جامعه ی غربی شود تا پذیرای چنین دموکراسی ای که انسان غربی تجربه کرده هست، شود. در غیر این صورت باید تلاش کنیم که با توجه به شرایط و ذائقه ی جامعه ی خودمان و طلب کانتکست و زمینه، یک نوع متنی را در عرصه ی دموکراسی تهیه و تدوین کنیم که با این زمینه دیالکتیک داشته باشد و همدیگر را فهم و تکمیل کنند، نه این که نافی و متضاد همدیگر باشند.

بر این اساس این هم یک مرحله ی بسیار جدی است که در فضای اصلاح طلبی نیاز داریم که حرکتی را انجام دهیم تا بتوانیم یک آشتی میان دموکراسی و جریان اصلاح طلبی ایجاد کنیم و بتوانیم گفتمانی اطراف دموکراسی تدوین کنیم که بتواند جزیی از راه حل پرسشها جامعه ی امروز ما باشد و نه جزیی از خود مشکلات. دموکراسی و فضایی نظری که نتواند در پراتیک اجتماعی، نقش کلید را بازی کند، به طور فزاینده ای در هیبت قفل ظاهر می شود و خود، درد بی درمان می شود و یک تأخیر تاریخی ایجاد می کند، انسان ها را به یک بازی مفهومی صغیر پیچیده ی نامربوطی مشغول می کند که تا می آید از این فضای پیچیده خارج شوند، تاریخشان اقتضای دیگری دارد.

تاریخشان بی اذن و بی حضور آن ها ورق خورده و به قول شاملو، همواره گناه به گردن کسانی است که در لحظات عوض کردن تاریخی خود غایب اند و در بزنگاه های تاریخی و هنگامه های عوض کردن تاریخی، حضور نظری و عملی ندارند. باید تلاش کنیم که این فضا ایجاد شود و رابطه ی معناداری میان اصلاح طلبی و نوعی برداشت ایرانی شکل بگیرد. اگر نگویم لزوماً و کاملاً بومی ولی یک برداشتی که می تواند هم دانش و تجربه ی تمام بشری را همراه خود داشته باشد و هم مقتضیات جامعه ی ایرانی را لحاظ کند. باید تلاش کنیم بتوانیم چنین فضایی را ایجاد کنیم که انشاالله آینده ی بهتری را رقم بزنیم.

واژه های کلیدی: سیاسی | ایرانی | تاریخی | ایرانی | اصلاح طلب | دموکراسی | اصلاح طلبان | اخبار سیاسی و اجتماعی

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz